آرشیدا عشق مامانی و باباهی آرشیدا عشق مامانی و باباهی ، تا این لحظه: 15 سال و 18 روز سن داره

☺☻آرشیدا خورشید آریایی☺☻

مامان جون داره برام یه ژاکت کوچولو قرمز می بافه.

از وقتی که من میخواستم زودتر به دنیا بیام مامان جون از اصفهان اومده پیش مامانی گرچه بابایی علی و خاله زری همش تلفن میزنند و بهونه میارند که مامان جون بر گرده اما مامان جون گفته تا آشیدا به دنیا نیاد و بغلش نکنه وبوسش نکنه نمیاد آخه مامان جون باید زودتری برگرده چون با باباجون علی میخواند برند مکه خونه خدا مامان جون به من جفته اونجا برا منم دعا میکنه بابایی علی هم جفته کلاس هاش رو میره تا بعد به مامان جون هم بگه مامانی که این خفته رفت دکتر گفت 12 مهر منو از دل مامانی بیرون میاره البته مامانی باید دهم باز دوباره بره دکتل تا تصمیم نخایی گرفته بشه مامان جونم ام از فرصت استفاده کرده داره برام یه ژاکت خوکشل زرشکی گرمز نازنازی میبافه که برای زمستون ...
2 آبان 1390

عکس های آرشیدای نازنازی

آرشیدا کوچولو در بدو تولد آرشیدا کوچولو در روز دوم تولد   پرواز آرشیدا کوچولوی زنبوری روی دریا پروانه شدن آرشیدا در بین گل ها خنده ناز بی خیالی آرشیدا آرشیدا در خواب ناز هفت روزگی آرشیدا وقتی سیر شیرش رو میخوره لباش رو غنچه میکنه     ...
2 آبان 1390

جریان به دنیا اومدن من (آرشیدا)

از اونجا که خانم دکتر برا مامانی تاریخ ١٢ مهر رو برا به دنیا اومدن من مشخص کرده بود  ده مهر مامان نوبت دکتر داشت اما من که دیجه خسته شده بودم روزش اصلا تکون نخودم و مامان وبابایی رو خلی نگران کدم شب مامان بعد از بالا رفتن از شصت تا پله مطب خانم دکتر و چک کدن صدای قلب کوشولوی من خانم دکتر گفت ماما باید بره بیمارستان تا از قلب من نوار بگیره تا مطمئن بشه حال من خوبه که نوار قلبم هم خوب بود شب که برگشتیم خونه همه چیز خوب بود اما حدودای ساعت ٣ نصبه شب خودم یه تکون محکمی خودم و بابایی و مامانی و مامان جون رو با صدای آخ مامانی از خواب بیدار کدم مامان جون به مامانی گفت که بخاطر پله هاست استراحت کنه خوب میشه  اما نمی دونستند که من قراره یه...
30 مهر 1390

وای خدای من خمه چیز داره آماده میشه که من بیام

از اونجایی که من همه رو ترسوندم (که خیلی بخم خال داد) مامان جون مامانی از اصفهان اومد پیشمون و مامانی خیلی خیلی خوشحاله منم خمین طور. مامان جون به مامانی اجازه نمیده کاری کنه و مامانی همش داره استراحت میکنه منم فعلا بیخیال اومدن شدم اما مامانی نهایت استفاده رو از بابایی و مامان جون داره میکنه و حسابی گرفتشون به خونه تکونی برای اومدن مهمون کوچولوش (من) تازه امروزی هم بابایی رفت ماشینشو از نمایندگی تخویل گرفت دیجه کم کم خمه چی رو دارند برا تفریش فرمایی من آماده میکنند. حالا دیجه تا ببینم کی وقت اومدن منه:-)
28 شهريور 1390